تبليغاتX
دلشکسته






دلشکسته

پشت قاب شیشه پنجره ای که شبای منو با خود می بره

جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو باغش می گذره

پشت قاب بی نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل یه حقیقت رفته به باد منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب

شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم

تن من پاره ای از آن تن توست

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:42 توسط فریبا| |

قول داده ام...

گاهـــــــی

هر از گاهـــــی

فانـــــوس یادت را

میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچلـــــــه، روشن کنم

خیالت راحــــــت! من همان منـــــم؛

هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطـــــره

میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم

اما به هیچ ستاره‌ی دیگری سلام نخواهــــــم کرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:38 توسط فریبا| |

تو با منی و من تنها هستم ، در قلب منی و من به عشق تنهایی زنده

هستم،

تو همنفسم هستی و نفسهایم عطر تنهایی را میدهد

توهمسفرم هستی و جاده زندگی رسم غریبگی را به من یاد میدهد.


تو مال منی و من مال تو نیستم، باران منی و من کویری بیش نیستم،


انگار نه انگار بامنی ،نشسته ای برای خودت حرف از عشق میزنی!


همیشه به یاد توام و در حسرت داشتنت،دلگیر و سردم در روزهای نداشتنت

یک بار عاشق شدم و یک عمر برای تو ،یک بار هم نگفتی دستهایم مال تو!


آن رویا از خیالم رفت و قصه آغاز شد،همه چیز به نفع تو تمام شد


دیدی که در آینه ی چشمان خیسم ،چشمان تو حتی یک ذره هم خیس نشد
من پر از درد بودم و خسته ،اما دل تو حتی یک ذره هم دلگیر نشد

تو با منی و افسوس که من بی تو هستم،انگار نه انگار که عشق تو هستم!


بودن و نبودنت فرقی ندارد،اینکه سرد هستی و با تو بودن تنها برایم عذاب دارد


هستی و انگار نیستی ، گاهی حتی فراموشم میکنی و از من میپرسی که تو کیستی؟


هزار درد دل ناگفته در دلم مانده و همدلم نیستی،


آنقدر اشک ریخته ام که چشمانم نمیبیند که دیگر نیستی!


نیستی و من تنها مانده ام ، آنقدر دلم گرفته که اینجا با غمها جا مانده ام


تو با منی و من تنها نشسته ام، تو در قلبمی و من اینک یک دلشکسته ام!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:24 توسط فریبا| |

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم

گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند

گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:22 توسط فریبا| |

برای آن عاشق بی دل می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست

برای آن می نویسم که معنی انتظارم را ندانست

چه روز ها وچه شب ها که به یادش سپری کردم

برای آن می نویسم که روزی دلش مهربان بود

می نویسم تا بداند دل شکستن هنر نیست

نه دگر نگاهم را برایش هدیه می کنم نه دگر دم از فاصله ها میزنم

می نویسم شاید نامهربانی هایش را باور کند.

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 21:18 توسط فریبا| |

ای عزیز جان من!

من برای مرگ خود یک بهانه می‌خواهم … یک بهانه پوچ عاشقانه می‌خواهم!

از غمی که می‌دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز!

گر بهانه این باشد، من بهانه می‌گیرم

عاشقانه می‌میرم!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 9:49 توسط فریبا| |

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
.
یاد گرفتم تو زندگیم بدون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به

بهونه ای بشکنم.
 
یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم
 
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:18 توسط فریبا| |

Click here to enlarge

انسان با سه بوسه تکمیل می شود
1-بوسه مادر که با ان پا به عرصه خاکی می گذاریم
2-بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی
3-بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابدیت می گذاری

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 21:58 توسط فریبا| |

عشق نمی پرسدکه تو کی هستی فقط میگه که تو مال منی،

 عشق نمی پرسد اهل کجایی فقط میگه که تو قلب من زندگی میکنی،

 عشق نمیپرسد که چکار میکنی فقط میگه که باعث میشی قلب من به ضربان بیفته،

 عشق نمی پرسد که چرا دور هستی فقط میگه که همیشه با منی،

 عشق نمیپرسد دوستم داری

 فقط میگه که دوستت دارم 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 21:44 توسط فریبا| |

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت

سفری که برنگشتم ، غرق شدم توی نگاهت

یه دل ساده ی ساده ، کوله بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود

من همون لحظه ی اول ، آخره راهو میدیدم

تپش عشق و تو رگهام ، عاشقانه میچشیدم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 17:26 توسط فریبا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت




آمار سایت

كد ماوس

اورداپ

.

.